در نظام فکری ملاصدرا، فلسفه با استکمال نفس و شباهت یافتن به پروردگار گره خورده است. روش فلسفهورزی او بر سه پایه استوار است: ۱. اتخاذ فلسفه به عنوان شیوهای از بودن و زیست پرهیزکارانه؛ ۲. پیوند دادن استدلال عقلی با سنتِ حکمتِ پیامبرانه؛ و ۳. ترکیب دانش گزارهای و برهانی با «علم حضوری» و مکاشفات باطنی. این سنت فلسفی کلنگر، از قرن نوزدهم به پارادایم مسلط حوزههای علمیه تبدیل شد و بر اندیشه متفکران معاصر نیز تأثیری عمیق برجای گذاشت.
گروه اندیشه: تنظیم، اصلاح و ویرایش: فروزان آصف نخعی: صدرالدین محمد شیرازی، مشهور به ملاصدرا (حدود ۱۵۷۱–۱۶۳۶ م)، برجستهترین فیلسوف اسلامی پس از ابنسینا و چهره کلیدی «مکتب اصفهان» در عصر صفوی است که با تحولی بنیادین در هستیشناسی، نظام فلسفی تازهای به نام «حکمت متعالیه» را پایهگذاری کرد. او با نقد مابعدالطبیعه ارسطویی مبتنی بر «جواهر»، فلسفهای فرایندی و پویا بر محور «اصالت و حرکت وجود» بنا نهاد. ملاصدرا فلسفه را نه صرفاً دانشی استدلالی، بلکه راه و روشی برای زیست معنوی و «تأله» (خداگونهشدن) میدانست؛ مسلکی که در آن انضباط عقلانی و برهان منطقی با کشف و شهود باطنی و تأمل در متون مقدس شیعه دوازدهامامی در هم میآمیزند.
این متفکر پرکار که بیش از ۴۵ اثر در مابعدالطبیعه، کلام، عرفان و هرمنوتیک قرآنی نگاشته، در شاهکار بیبدیل خود، الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة (اسفار اربعه)، سیر و سلوک فکری و معنوی انسان را در قالب چهار سفر عرفانی تدوین کرده است. ملاصدرا پس از شاگردی نزد استادانی برجسته چون میرداماد و شیخ بهایی در قزوین و اصفهان، و سپری کردن دوران عزلت و نگارش در روستای کهک قم، سالهای پایانی عمر خود را به دعوت حاکم فارس در «مدرسه خان» شیراز به تدریس و تربیت شاگردان نامداری چون فیض کاشانی و فیاض لاهیجی گذراند. اندیشه او از قرن نوزدهم میلادی تا به امروز به الگوی مسلط و پارادایم اصلی فلسفه در حوزههای علمیه شرق اسلامی بدل شده است. مطلب ملاصدرا در دانشنامه استنفورد، نخستین انتشار در تاریخ سهشنبه، ۹ ژوئن ۲۰۰۹؛ و بازنگری اساسی سهشنبه، ۵ فوریه ۲۰۱۹ بوده. این مطلب توسط هوش مصنوعی ترجمه شده است:
****
ملاصدرا (حدود ۱۵۷۱–۱۶۳۶ م)، مهمترین فیلسوف اسلامی پس از ابنسینا و معمار «حکمت متعالیه»، فلسفه را نه یک پژوهش صرفاً ذهنی، بلکه راهی برای زیستن، انضباط نفس و «تأله» (خداگونهشدن) میدانست. او با عبور از دوگانگیِ سنتهای استدلالی و شهودی و نقد مابعدالطبیعه جواهر ارسطویی، مابعدالطبیعهای فرایندی و مبتنی بر افعال وجود را بنیان نهاد. ملاصدرا با تأکید بر همپوشانیِ برهان منطقی، شهود عرفانی و هرمنوتیک متون مقدس شیعی، تلاش کرد تا الگویی جامع برای دستیابی به حقیقت ارائه دهد.
او که در خانوادهای درباری در شیراز متولد شده بود، برای تحصیل به پایتختهای صفوی (قزوین و اصفهان) مهاجرت کرد و نزد استادانی چون میرداماد و شیخ بهایی دانش فلسفی، کلامی و نقلی را فراگرفت. با وجود فشارها و عزلت چندساله در روستای کهک قم، وی دست از نگارش برنداشت و آثار برجستهای آفرید. او پس از بازگشت به شیراز و تدریس در «مدرسه خان»، شاهکار دانشنامهای خود، الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة (اسفار اربعه)، را به پایان رساند؛ اثری ۴ بخشی که سیر تحول روح از خلق به حق و بازگشت به خلق برای نجاتشناسی و معادشناسی را ترسیم میکند.
در نظام فکری ملاصدرا، فلسفه با استکمال نفس و شباهت یافتن به پروردگار گره خورده است. روش فلسفهورزی او بر سه پایه استوار است: ۱. اتخاذ فلسفه به عنوان شیوهای از بودن و زیست پرهیزکارانه؛ ۲. پیوند دادن استدلال عقلی با سنتِ حکمتِ پیامبرانه؛ و ۳. ترکیب دانش گزارهای و برهانی با «علم حضوری» و مکاشفات باطنی. این سنت فلسفی کلنگر، از قرن نوزدهم به پارادایم مسلط حوزههای علمیه تبدیل شد و بر اندیشه متفکران معاصر نیز تأثیری عمیق برجای گذاشت.
به جرأت میتوان گفت صدرالدین محمد بن ابراهیم بن یحیی قوامی شیرازی (حدود ۱۵۷۱–۱۶۳۶ میلادی) مهمترین فیلسوف اسلامی پس از ابنسینا است. او که بیشتر با نام «ملاصدرا» شناخته میشود، بعدها به دلیل رویکردش به فلسفه—که تلفیقی از علاقهمندی به الهیات و بهرهگیری از بینشهای شهود عرفانی بود—لقب «صدرالمتألهین» را دریافت کرد. او فلسفه را مجموعهای از تمرینات معنوی و فرایندی از تأله (خداگونهشدن) میدانست؛ یعنی جستوجوی حکمتی که هدف آن کسب خرد، تبدیلشدن به یک حکیم و در نتیجه، خداگونهشدن بود.
وی مدافع روشی فلسفی و بنیادین بود که میکوشید از دوگانگی ساده میان شیوه استدلالی و بحثیِ تعقل و شناخت، و شیوه شهودیتر، شاعرانهتر و غیرگزارهایِ معرفت فراتر رود. او بهعنوان اندیشمندی که نظریه وجود را در مابعدالطبیعه اسلامی متحول کرد، به شهرت رسید. ملاصدرا با نقد مابعدالطبیعه ارسطویی (که فرض میکرد بنیاد واقعیت از «جواهر» تشکیل شده است)، یک مابعدالطبیعه فرایندیِ (نوافلاطونی) مبتنی بر تغییر را پایهگذاری کرد که بر پایه «افعال وجود» بنا شده و به واسطه آنها به حرکت در میآید.
او اندیشمندی تیزبین بود که آثاری در زمینه فلسفه، الهیات (کلام)، عرفان و تفسیر متون مقدس نوشت. وی کوشید تا تلفیقی گسترده از رویکردها به اندیشه اسلامی ایجاد کند و بر ضرورت درک واقعیت از طریق آمیزهای از استدلال منطقی، الهام معنوی، و تأمل عمیق در منابع اصلی و مقدسِ سنت شیعه دوازدهامامی تأکید ورزید. ملاصدرا با داشتن رویکردی کلنگر به پژوهشهای فلسفی، جستوجوی حکمت را شامل تأویل (هرمنوتیک) و تفسیر متون مقدس و همچنین استدلال کلامی میدانست.
به عنوان چهرهای کلیدی در گروهی از اندیشمندان که سید حسین نصر و هانری کربن از آنها با عنوان «مکتب اصفهان» یاد کردهاند، او نقش عمدهای در حیات فکری دوران احیای فلسفه در زمان شاه عباس اول صفوی (حکومت: ۹۹۶-۱۰۳۸ ه.ق / ۱۵۸۸-۱۶۲۹ م.) ایفا کرد و در اواخر عمر نیز مهمترین مدرس در حوزه فلسفیِ معروف به «مدرسه خان» در زادگاهش، شیراز بود. از اوایل قرن نوزدهم، اندیشه ملاصدرا به پارادایم (الگوی مسلط) فلسفی در حوزههای علمیه شیعه در شرق اسلامی تبدیل شده و در آسیای جنوبی نیز تأثیر گستردهای بر جای گذاشته است.
۱. زندگی و آثار
۱.۱. زندگی
ملاصدرا تنها فرزند متولدشده در خانوادهای درباری در شیراز (جنوب ایران) در حدود سال ۹۷۹ هـ.ق (۱۵۷۱–۱۵۷۲ م.) بود. او جوانی هوشمند بود و پدرش اشتیاق او را به پژوهشهای فکری برمیانگیخت. وی برای ادامه تحصیل در رشتههای فلسفه، کلام، حدیث، و هرمنوتیک و تفسیر قرآن، ابتدا در سال ۱۰۰۰ هـ.ق (۱۵۹۱ م.) به قزوین و سپس در سال ۱۰۰۶ هـ.ق (۱۵۹۷ م.) به اصفهان — پایتختهای پیاپی امپراتوری صفوی — مهاجرت کرد.
استادان او دو تن از برجستهترین دانشمندان عصرش بودند: میر محمدباقر داماد استرآبادی (نوه فقیه و سیاستمدار پرنفوذ، محقق کرکی) و شیخ بهاءالدین عاملی معروف به شیخ بهایی (متوفی ۱۰۳۰ هـ.ق / ۱۶۲۰–۱۶۲۱ م.) که فقیه ارشد اصفهان در روزگار شاه عباس اول بود. ملاصدرا نزد میرداماد به مطالعه فلسفه و کلام، بهویژه آثار مشایی ابنسینا (متوفی ۴۲۸ هـ.ق / ۱۰۳۷ م.) و شاگردش بهمنیار (متوفی ۴۵۸ هـ.ق / ۱۰۶۶ م.)، متون مجعول به نام ارسطو موسوم به افلوطینشناسی عربی (بهویژه اثر معروف به اثولوجیا) و آثار اشراقی سهروردی (متوفی ۵۸۶ هـ.ق / ۱۱۹۱ م.) پرداخت. نزد شیخ بهایی نیز، همانند شمار دیگری از طلاب، علوم نقلی شامل تفسیر قرآن و احادیث ائمه شیعه را فراگرفت.
برخلاف ادعای کربن و دیگران (Corbin ۱۹۷۱: ۵۸; Nasr ۱۹۷۷: ۳۲)، هیچ مدرکی بر مطالعه او نزد میرفندرسکی (متوفی ۱۰۵۰ هـ.ق / ۱۶۴۰–۱۶۴۱ م.) وجود ندارد؛ پژوهشگر مجذوبکنندهای از استرآباد و همکار میرداماد که اندیشمندی جهانگرد بود و زمان زیادی را صرف مطالعه فلسفهها و ادیان هند کرد. بیگمان، داستان ضبطشده در برخی از تراجمنویسیهای متأخر مبنی بر سفارش میرفندرسکی به ملاصدرا برای درسآموزی نزد میرداماد، ساختگی و غیرواقعی است.
اجازهنامه رسمی (اجازه) از استادان او که گواهی بر تحصیل نزد آنان و محتوای برنامه درسی باشد به دست ما نرسیده است؛ هرچند میدانیم میرداماد و شیخ بهایی هر دو اجازهنامهها و گواهیهای تحصیلی متعددی به شاگردان خود دادهاند که توسط مجلسی دوم (ملا محمدباقر مجلسی، معروف به علامه مجلسی، ۱۰۳۶–۱۱۱۰ هـ.ق / ۱۶۲۷–۱۶۹۹ م.) در بحارالأنوار گردآوری شده است. با این حال، ما یک منبع بسیار ارزشمند در دست داریم که روابط نزدیک تحصیلی و حتی مرید و مرادی معنوی او را در یک جُنگ ادبی-شعر مربوط به اوایل قرن هفدهم در قزوین، معروف به جُنگ قزوین، ثبت کرده است.
این نسخه خطی (که در کتابخانه ملی تهران نگهداری میشود) دستنوشتههای میرداماد، شیخ بهایی و ملاصدرا را در بر دارد. در میان این یادداشتها، عبارتهای کوتاهی شبیه به اجازهنامه برای ملاصدرا به چشم میخورد. شیخ بهایی با نقل برخی روایات ائمه نوشته است که این کار را به درخواست «فرزند ارجمند، فاضلترین، باهوشترین، نکتهسنجترین و پاکپیکر خود صدرا» انجام داده است (خامنهای ۲۰۰۰: ۵۹). به همین ترتیب، میرداماد نیز در یادداشتی از صدرا به عنوان فرزند معنوی خود یاد کرده است (خامنهای ۲۰۰۰: ۵۶).
تأثیر دوگانه استادانش را میتوان در یادداشتهای نخستین او سنجید که نشاندهنده علاقهمندی به تصوف — بهویژه شعر صوفیانه — و فقه است. این یادداشتها احتمالاً در شیراز و در سال ۱۰۱۶ هـ.ق (۱۶۰۷–۱۶۰۸ م.) نگاشته شدهاند. با این حال، علاقهمندی به تصوف الزاماً به معنای وابستگی به یک طریقت صوفیانه نیست؛ امری که در آن دوره بسیار مناقشهبرانگیز بود. از این رو، ادعای معصومعلیشاه (صوفی نعمتاللهی قرن نوزدهم) مبنی بر اینکه ملاصدرا صوفی نوربخشی بوده است، قابل اثبات نیست.
ملاصدرا پس از پایان آموزشها و احتمالاً به دلیل درگذشت پدرش در سال ۱۰۱۰ هـ.ق (۱۶۰۱–۱۶۰۲ م.)، برای کار و تدریس به شیراز بازگشت. اما با ناتوانی در یافتن حامی مناسب و مواجهه با مخالفت و انتقاد شهری که ارزش مطالعه فلسفه را فراموش کرده بود، به کهک — روستایی کوچک در نزدیکی شهر مقدس قم — عزلت گزید تا در پرسشهای خود به تأمل بپردازد و نگارش آثار اصلیاش، بهویژه جامعترین اثر فلسفی و کلامی خود یعنی الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة (معروف به اسفار اربعه) را آغاز کند.
خلوت و عزلت او احتمالاً پنج سال به طول انجامید. سپس زندگی پرتحرکی را آغاز کرد؛ در قم به تدریس و نگارش پرداخت، تا زمان درگذشت میرداماد در سال ۱۰۴۰ هـ.ق (۱۶۳۱ م.) با او در اصفهان دیدار و مکاتبه داشت، و بخشی از زمان خود را نیز در املاک خانوادگیاش در شیراز گذراند. شواهد نسخ خطی گواهی میدهند که این زندگی پرتردد تا سال ۱۰۴۰ هـ.ق (۱۶۳۰–۱۶۳۱ م.) ادامه داشته است.
ارتباط او با میرداماد از اهمیت ویژهای برخوردار بود: او در ابتدا به جانبداری از آرای استادش پرداخت تا اینکه در مراحل بعدی زندگی دیدگاههای خود را تغییر داد، اما میرداماد همچنان استاد معنوی او باقی ماند. ارادت او در نامههای مبادلهشده میان آن دو هویداست. در نامهای به تاریخ ۱۰۱۸ هـ.ق (۱۶۰۹–۱۶۱۰ م.) از شیراز، ملاصدرا میرداماد را اینگونه توصیف میکند: «قاسم فیض بر قلوب حکما، عقل یازدهم، جامع علوم علمی و عملی، سید الفلاسفه و استاد الفقهاء، اشرف العلماء، مروج الاسلام» (خامنهای ۲۰۰۰: ۱۰۹). در نامه دیگری به تاریخ ۱۰۳۷ هـ.ق (۱۶۲۷–۱۶۲۸ م.) احتمالاً از قم، او از فراق شکایت کرده و با ابراز نگرانی برای سلامتی میرداماد، او را «سرور و سید ما» مینامد که «خداوند سایه او را بر شاگردان دورافتادهاش با حفظ وجود شریف و عزت او و نورانیت اشراق نورش که روشنگر دلهای سالکان است، مستدام بدارد» (خامنهای ۲۰۰۰: ۱۱۳).
او در این دوران در قم فیلسوفان برجستهای را تربیت کرد که مهمترین آنان ملا محسن فیض کاشانی (متوفی ۱۰۹۰ هـ.ق / ۱۶۸۰–۱۶۸۱ م.) بود که بین سالهای ۱۰۳۰ هـ.ق (۱۶۲۰–۱۶۲۱ م.) تا ۱۰۳۸ هـ.ق (۱۶۲۸–۱۶۲۹ م.) نزد او درس خواند — چنانکه در رساله خودنوشت فیض با نام شرح صدر آمده است — و همچنین عبدالملا عبدالرزاق فیاض لاهیجی (متوفی ۱۰۷۲ هـ.ق / ۱۶۶۱–۱۶۶۲ م.). هر دوی این شاگردان داماد ملاصدرا شدند. از دیگر شاگردان او میتوان به فیلسوفانی چون حسین تنکابنی (متوفی ۱۱۰۵ هـ.ق / ۱۶۹۳–۱۶۹۴ م.) و محمد رضا آقاجانی (متوفی ۱۰۷۱ هـ.ق / ۱۶۶۰–۱۶۶۱ م.) اشاره کرد.
ملاصدرا احتمالاً پس از عزلت قم، در شیراز ازدواج کرد. یکی از منابع معاصر ترجیح میدهد که همسر او دختر میرزا ضیاءالدین محمد رازی بوده است؛ امری که نشان میدهد همسر او و مادر فیض کاشانی خواهر بودهاند و پیوندی پیش از رابطه استادی و شاگردی میان آنان وجود داشته است. ملاصدرا به عنوان فردی متمول، دارای پنج فرزند برجایمانده و خانوار بزرگی شامل خادمان و طلاب بود. نخستین فرزندش، امکلثوم، در سال ۱۰۱۹ هـ.ق (۱۶۱۰–۱۶۱۱ م.) متولد شد و بعدها در قم با شاگردش فیاض لاهیجی ازدواج کرد. دختر دیگرش، زبیده، در سال ۱۰۲۴ هـ.ق (۱۶۱۵ م.) در قم به دنیا آمد و بعداً با فیض کاشانی ازدواج نمود. سومین دخترش، معصومه، در سال ۱۰۳۳ هـ.ق (۱۶۲۳–۱۶۲۴ م.) در قم متولد شد و با شاگرد دیگرش قطبالدین محمد نیریزی ازدواج کرد که اطلاعاتی از او در دست نیست.
ملاصدرا همچنین دارای سه پسر بود که خود دانشمندانی صاحبنام شدند: ابراهیم (متولد ۱۰۲۱ هـ.ق / ۱۶۱۲–۱۶۱۳ م. در قم) که متکلمی برجسته در دربار شد و در سال ۱۰۷۱ هـ.ق (۱۶۶۰–۱۶۶۱ م.) در اصفهان درگذشت؛ نظامالدین احمد (متولد ۱۰۳۱ هـ.ق / ۱۶۲۱–۱۶۲۲ م. در کاشان) که در سال ۱۰۷۴ هـ.ق (۱۶۶۴ م.) در شیراز درگذشت؛ و کوچکترین پسرش محمد رضا که احتمالاً در قم متولد شد اما اطلاعات زندگینامهای از او در دست نیست.
در سال ۱۰۴۰ هـ.ق (۱۶۳۰–۱۶۳۱ م.)، ملاصدرا به درخواست امامقلی خان (متوفی ۱۰۴۲ هـ.ق / ۱۶۳۳ م.) — حاکم کل (بیگلربیگی) فوقالعاده مقتدر ولایت فارس و فرزند فرمانده نظامی شهیر گرجی، اللهوردی خان (که احتمالاً شاگرد سابق صدرا بود) — برای همیشه به زادگاهش بازگشت. مدرسه خان که توسط پدر امامقلی خان تأسیس شده و در سال ۱۰۲۴ هـ.ق (۱۶۱۵ م.) به پایان رسیده بود، با هدف صریح تدریس فلسفه و علوم پایهگذاری شد. ملاصدرا گزینهای روشن برای تدریس در آنجا بود و این احتمال وجود دارد که همکاری او از بدو تأسیس این نهاد آغاز شده باشد.
او اثر اصلی خود، اسفار اربعه را در سال ۱۰۳۸ هـ.ق (۱۶۲۸ م.) در شیراز به پایان رساند. در همان سال، جهانگرد انگلیسی، سر توماس هربرت، مدرسه خان را اینگونه توصیف کرد: «و [در واقع] شیراز دارای دانشکدهای است که در آن فلسفه، احکام نجوم، طب، شیمی و ریاضیات تدریس میشود؛ بهطوریکه از این حیث در سراسر پرشیا (ایران) شهره عام و خاص است» (هربرت، سفرنامه چندساله، لندن، ۱۶۳۴، ص ۱۲۹). این دوره پایانی از زندگی او بسیار پربار بود و او به عنوان استادی والامقام در زادگاهش مورد احترام شدیدی قرار داشت.
او پس از کارنامهای درخشان و پربار، در مسیر هفتمین سفر حج خود در بصره درگذشت. تاریخ سنتیِ ذکرشده برای درگذشت او ۱۰۵۰ هـ.ق (۱۶۴۰–۱۶۴۱ م.) است؛ با این حال، مدرک روشنی در تأیید این تاریخ وجود ندارد. نوه او، محمد علمالهدی (فرزند فیض کاشانی)، گزارش داده است که سندابزرگش در سال ۱۰۴۵ هـ.ق (۱۶۳۵–۱۶۳۶ م.) در بصره درگذشته و در نجف، در حرم نخستین امام شیعیان، علی بن ابیطالب (ع) به خاک سپرده شده است (خامنهای ۲۰۰۰: ۴۱۴). این مطلب در دو یادداشتِ حاشیهای از آثارش تأیید شده و با این واقعیت نیز همخوانی دارد که تاریخ پایان آخرین آثار او (حتی متون نیمهکاره) سال ۱۰۴۴ هـ.ق (۱۶۳۵ م.) ثبت شده است.
۱.۲. آثار
ملاصدرا بیش از ۴۵ اثر به نگارش درآورد. شاهکار او، الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة، معروف به اسفار اربعه، جُنگ و دانشنامهای بزرگ در فلسفه و کلام است که به جای پیروی از تقسیمبندیهای سنتی منطق، طبیعیات و مابعدالطبیعه، پژوهش فکری را بر پایه استعارهای عرفانی از سفر روح در این جهان ترسیم میکند؛ از این رو به «سفرهای چهارگانه» معروف است. او نگارش آن را در سال ۱۰۱۵ هـ.ق (۱۶۰۶ م.) در کهک آغاز کرد و در سال ۱۰۳۸ هـ.ق (۱۶۲۸ م.) در شیراز به پایان رساند.
- سفر نخست (از خلق به سوی حق): مبادی فکری لازم برای فهم فلسفه را در اختیار سالک قرار میدهد؛ نظیر تعریف بنیادی فلسفه و مابعدالطبیعه، اهمیت مابعدالطبیعه و مسئله «وجود» در این پژوهش. در این سفر، سالک از کثرت و فریبِ پدیداری به سوی وحدت و آگاهی از حقیقتِ زیرینِ واقعیت حرکت میکند.
- سفر دوم (در حق با حق): گفتاری است در باب ذات الهی، صفات خدا و بهویژه برهان معروف او بر اثبات وجود خدا (برهان صدیقین). این مرحله، مرحله استغراق عارف در ذات الهی و فنای از خویشتن است.
- سفر سوم (از حق به سوی خلق با حق): به توضیح رابطه خدا و جهان، طبیعت، زمان، آفرینش و مقولات وجودشناختی در این جهان میپردازد. این سفر برای عارف، بازگشت به صحو (هشیاری) و تحقق وظایف مسئولیت اخلاقی در این جهان است.
- سفر چهارم (در خلق با حق): توصیفی از روانشناسی انسان با تمرکز بر نجاتشناسی و معادشناسی است و اهمیت تشیع دوازدهامامی را در اندیشه او به روشنترین شکل آشکار میسازد. این مرحله پایانیِ سفر عارف است؛ درک این حقیقت که همهچیز به عنوان یک کلِ واحد، منعکسکننده وحدت وجودیِ الهی است و انسانِ کامل، اشتیاق به بازگشت به اصل — یعنی مبدأ وجود، خداوند — را درمییابد.
اسفار اربعه منبعی بنیادین برای تاریخ سنتهای فلسفه اسلامی است: این اثر نشاندهنده تأثیر شدید ساختار سینوی همراه با سهم جدیِ نقدهای سهروردی بر فلسفه مشاء و تکثرگرایی و وحدت وجودِ عرفانی ابنعربی (متوفی ۱۲۴۰ م.) است. اما در این کتاب تنها آرای اندیشمندانِ سرشناس در محافل دانشگاهی بررسی نشده است؛ بلکه او به مواضع برخی از فیلسوفان بزرگ شیراز نیز پرداخته که حتی برای متخصصان فلسفه اسلامی ناشناخته ماندهاند؛ اندیشمندانی چون میر غیاثالدین منصور دشتکی (متوفی ۹۴۸ هـ.ق / ۱۵۴۱ م.) و شمسالدین محمد خفری (متوفی حدود ۹۵۷ هـ.ق / ۱۵۵۰ م.).
دیگر آثار او عمدتاً به کلام فلسفی میپردازند؛ مانند الحکمة العرشیة و الشواهد الربوبیة. در این میان، اثر المشاعر به عنوان خلاصهای فشرده از نظریه وجودِ او (چنانکه در بخش نخست اسفار درباره معناشناسی وجود بیان شده) برجستگی ویژهای دارد. ملاصدرا به عنوان اندیشمندی دینی، اشتیاق فراوانی داشت تا با میراث متون مقدس خود درگیر شود؛ از این رو سه اثر درباره هرمنوتیک قرآن به عنوان مقدمهای بر تفسیر عرفانی و فلسفیِ نیمهکاره خود بر قرآن نوشت: مفاتیح الغیب، اسرار الآیات و متشابهات القرآن.
او به عنوان متفکری شیعی، تفسیری نیمهکاره نیز بر مجموعه روایی و اعتقادی اصلی شیعه یعنی اصول کافی کلینی (متوفی ۳۲۹ هـ.ق / ۹۴۱ م.) نگاشت که تلاشی بود برای مواجهه با این پرسش که «فیلسوفِ شهودی بودن در سنت شیعی به چه معناست». او همچنین رسالههای متعددی درباره مسائل خاص نگاشت؛ از جمله حدوث عالم (آفرینش از عدم)، معاد، حقیقت علم، منطق، و رابطه وجود و ماهیت. با این حال، اسفار اربعه همچنان مهمترین اثر او و کلید فهم فلسفه اوست، چرا که برای ارجاع به بحثهای مفصلتر، بارها در دیگر آثارش به آن استناد کرده است.
۲. فلسفه
۲.۱. تعریف فلسفه
ملاصدرا، همانند دیگر سنتهای پیشامدرن فلسفه، فلسفه را چیزی فراتر از یک پژوهش صرفاً استدلالی و بحثی میداند. از نظر او، فلسفه شیوهای از بودن و راه و روشی برای زندگی است که هدف آن دستیابی به حکمت و پرورش یک زندگی مقدس است که در آن، حکیم با ذات الهی شباهت پیدا میکند (مقارنه کنید با رساله تئاتتوس افلاطون). اندیشه او کاملاً در پارادایم نوافلاطونی از فهم فلسفه جای میگیرد؛ همانگونه که توسط پییر هادو و دیگران تبیین شده است. فلسفه، جستوجوی حقایق مابعدالطبیعی است که نه صرفاً از طریق شناخت درک میشوند، بلکه واقعیتهایی زیستشدهاند؛ واقعیتهایی که در آن فیلسوفان — باز هم در پیروی از سنت افلاطونی — نفوسِ یگانهیافتهای هستند که دانش نظری و عملی و بهکارگیری آنها را برای تحقق یک اخلاقِ زیستیِ کلنگر در هم میآمیزند.
این پژوهش نیازمند انضباط و ورزیدگیِ دوگانه است:
- انضباط ذهن از طریق آموزش منطقی و تمرینهای ذهنیِ استدلال، تحلیل، تقسیم و رد.
- انضباط نفس از طریق تمرینهای معنوی و سلوکی که رسوخ صفات الهیِ علم، عدالت و تقوا را تسهیل میکند.
ملاصدرا در اسفار تعریفی کلیدی از فلسفه ارائه میدهد که خود آمیزهای از نگاه شاخص نوافلاطونی برای آشتی دادن افلاطون و ارسطوست:
«بدان که فلسفه عبارت است از استکمال نفس انسانی به واسطه معرفت به حقایق موجودات آنگونه که در واقع هستند، و حکم بر آنها از طریق قضاوتهایی که با برهانهای یقینی ثابت شدهاند — نه اینکه بر اساس ظن و گمان یا تقلید از مرجعیتهای قبلی فهمیده شده باشند — به قدر طاقت بشری. انسان از طریق فلسفه، شباهت به آفریدگار پیدا میکند و نظامی عقلانی به جهان میبخشد. انسان ترکیبی از دو چیز برمیآید: صورتی مجرد و معنوی از عالم معقولات، و مادهای محسوس از عالم خلق؛ و از این رو در نفس خود هم تعلق [به بدن] دارد و هم تجرد [از آن].
حکمت با صیقل دادن دو قوه مرتبط با دو عمل تیزتر میشود: یکی نظری و مجرد، و دیگری عملی و وابسته به خلق… هنر نظری… همان حکمتی است که سرور فرستادگان (ص) آن را جستوجو میکرد هنگامی که پروردگارش را خواند و گفت: «پروردگارا! اشیاء را آنگونه که هست به من بنما»، و نیز ابراهیم خلیل آن را طلب کرد هنگامی که گفت: «پروردگارا! به من حکمت ارزانی دار» [قرآن، سوره شعراء، آیه ۸۳]. حکم نیز عبارت است از تصدیق به وجود چیزهایی که تصورات مستلزم آن هستند.» (اسفار، ۲۳:۱)
چند عنصر در این تعریف نیازمند توضیح است:
- فلسفه فرایندی از کمالبخشی به نفس از طریق دانش است. دانش تأثیری دگرگونکننده در درمانِ نفس/ذهنِ نادان (بیمار) دارد؛ در درونمایهای که در اواخر دوران باستان رایج بود.
- هدف فلسفه صریحاً مابعدالطبیعی است: دستیابی به معرفت موجودات و درک ماهیت آنها در خود، فرای هرگونه فریب پدیداری. نکته مهم این است که ملاصدرا رویکردی کاملاً عقلانی یا ذهنی برای درک واقعیت پیشنهاد میکند که نه تنها فرض میگیرد واقعیت، امری محقق و مستقل از ذهن ماست، بلکه ذهن انسان نیز قادر است از طریق خودکمالبخشی، واقعیت را درک کند.
- معرفت فرایندی است که از طریق صدور حکم (تصدیق) شکل میگیرد. حکم، مفهومی فنی در معرفتشناسی اسلامی برای تحلیل گزارهای است که در آن فرد صحت آن را میسنجد و بررسی میکند که آیا بیانگر چیزی در جهان واقع هست یا خیر. بنابراین احکام پیوندی تنگاتنگ با تشخیص وجود دارند.
- معرفت از طریق دانش برهانی ارسطویی (آپودیکسیس) توسعه یافته و تأیید میشود.
- فلسفه نیازمند تحلیل و برهان است. مرور صرفِ آرای دیگران، تقلید از گذشتگان و ظن و گمان (که اشکالی ناقص و خطابی از استدلال هستند) تفکر فلسفی محسوب نمیشوند.
- معرفت برای ملاصدرا یک فرایند یا فعل وجودیِ بیحدومرز نیست، بلکه به دلیل ابزار انسانیِ شناخت، دارای محدودیت است.
- فیلسوف کامل — همانند اندیشه افلاطون — از آنجا که صور و حقایق موجوداتِ فرالذهنی را میشناسد و قادر است نظامی عقلانی به جهان ببخشد و روابط علی و معلولی میان موجودات را درک کند، شباهت به خالق/صانع پیدا میکند.
- معرفت فلسفیِ درست و کامل که از طریق تأمل و تعقل به دست میآید، همپوشان و یکسان با معرفت مابعدالطبیعی پیامبران بهویژه پیامبر اسلام (ص) است. از این منظر، فلسفه یک سنت و میراث پیامبرانه است.
او در آثار تفسیری خود نیز فرایند فهم متون مقدس را بر حسب «خود-دگرگونی» بحث میکند که در آن، خواندن متن کلیدهایی را در نفس فعال میکند که دگرگونی آن را تسهیل میسازد. او میگوید:
«بدان که انسان شریفترین موجودات است؛ او در آغاز پیدایش خود در انتهای پستی و نقصانی بود که از طبیعت عناصر و ترکیبات [تشکیلدهنده او] برمیآمد، همانند دیگر انواع حیوانات؛ و طبیعت او در مقایسه با دیگر جواهر و ذوات در درجات پستی قرار داشت، جز اینکه در ذات خود قوهای برای حرکت به سوی نهایت کمال و صعود به سوی انوار مبدأ متعال و مدبر فعال داشت، تا از شرور و آفات پاک شده و از ساکنان عالم نور گردد و از نعمتهای آخرت و سعادت بهرهمند شود. سزاوار عنایت الهی نیست که بگذارد انسان مانند حشرات و کرمها در چر his چرای شهوات غوطهور بماند… زیرا دانسته شده که هر چیزی کمالی مخصوص به خود دارد که برای آن آفریده شده است و فعلی که آن را کامل میسازد.
کمال انسان در درک مقامات الهی و بهرهمندی از معارف معقول الهی با تجرد از تعلقات مادی و محسوس و رها کردن امور پست دنیوی و نجات از تکانههای شهوت و رهایی از بندهای هوای نفسانی است. همه اینها آسان نمیشود مگر با هدایت، آموزش، انضباط و پایداری… بر کسی که میخواهد راه اهل حقیقت و یقین را بپیماید واجب است که پس از پاکسازی نفس از رذایل اخلاقی، از همنشینی با منکران (خدا) و گمراهان دوری گزیند، چرا که بر دلها، گوشها و چشمان آنان مهر زده شده و نمیفهمند؛ و نیز از همنشینی با بدعتگذارانی که گمراهند، چرا که وقتی پیامبران با دلایل روشن نزد آنان آمدند، به همان دانشی که داشتند دلخوش کردند و براهین پیامبران را به مسخره گرفتند. خداوند شما را از شر این دو گروه حفظ کند و حتی برای لحظهای شما را در میان آنان قرار ندهد… ما از آنان به خدا و به نور فطرت سالمی که در قلب مطمئن است پناه میبریم.» (تفسیر قرآن، ۲:۱–۳)
استدلال فلسفی و توانایی اتکا بر قوای عقلی، همان چیزی است که انسان را بر دیگر حیوانات برتری میدهد؛ از این رو برای انسان حیاتی است که راه فلسفه را برای تحقق انسانیت خود بپیماید. در این معنا، میتوان همپوشانی و مکمل بودن را در اندیشه ملاصدرا میان «ورزیدن فلسفه به عنوان فهم و درک واقعیت فرالذهنی» و «ورزیدن امر تفسیری برای فهم وحی» مشاهده کرد؛ امری که مبتنی بر این اصل است که میان کتاب تکوین (کیهان) و کتاب تدوین (متن مقدس) شباهت و تناظر وجود دارد و سالک باید هر دو را بخواند؛ پژوهشی که نیازمند یک هرمنوتیک مشترک برای حکیم است تا بتواند آن را تبیین کند.
۲.۲. فلسفه ورزیدن
روش فلسفهورزی ملاصدرا بر سه کنش و حالت اصلی استوار است:
نخست؛ همانطور که بیان شد، فلسفه یک راه و روش زندگی، یک حالتِ زیسته از بودن و فرایندی شامل تمرینهای معنوی است. برای ملاصدرا، فلسفه در پی دستیابی به عالیترین خیر (Summum Bonum) یعنی آگاهی و معرفت اشراقی و عمل صالح است؛ امری که نه تنها شایسته یک فیلسوف ارسطویی، بلکه شایسته یک عالم پرهیزکار مسلمان است. فلسفهورزی، پروراندن تقواست، چرا که غایت فلسفه، دستیابی به زندگی برتر و متألهانه است که بازتابی از الگوی آرمانی هرمسی محسوب میشود. هرچه فرد حقیقت بیشتری را بشناسد، متقیتر میشود. در واقع، هرچه وجود فرد شدیدتر و قویتر شود، بهتر و سعادتمندتر خواهد بود.
فلسفه یک تعهد دینی است که مرز مفهومی میان نظریه و دکترین را کمرنگ میکند. خودِ پژوهش و گفتوگوی فکری، بزرگترین خیر و وسیلهای است که فرد از طریق آن میآموزد چگونه زیستی نیکو داشته باشد و او را قادر میسازد تا به والاترین مرتبه قدسیان صعود کند. انضباط ذهن، نفس را از باورهای نادرست (Doxa) و بیماریِ بیعقلی شفا میدهد. رنجِ روان را درمان میکند از آن رو که بیگانگیِ نفس را از حقیقت و در نهایت از خدا، از طریق سفر بازگشت عقل به سوی «واحد» کاهش میدهد. دینامیک این سفر مستلزم انجام تمرینهای معنوی است. ملاصدرا خواننده را ترغیب میکند که فلسفه را به عنوان یک هنر و روشی برای خودسازی و اشراق معنوی تمرین کند (کسر اصنام الجاهلیة، ۲۳۲–۲۳۳).
تفکر و مراقبه، کنده شدنِ ناخردورزانه از واقعیت نیست، بلکه بهکارگیری عقل است (Hadot ۱۹۹۵: ۵۹). زهد و ریاضت، پیشنیاز فلسفه است؛ چنانکه در سخن مشهور نخستین امام شیعیان، علی بن ابیطالب (ع) آمده است: «آموزش حکمت نیازمند ریاضت معنوی و رها کردن دنیاست». او در مقدمه اسفار، سالک را به تزکیه نفس و کسب کمال برای نائل شدن به فیض و معرفت الهی فرا میخواند. آموزش واقعی همراه با فیض الهی، انسان را به کمال و خودتحققی میرساند. او در تفسیر سوره واقعه مینویسد:
«کمال انسان در ادراک حقایق کلیه، گرایش به سوی معرفت الهی، فرارفتن از محسوسات مادی، و پاکسازی خود از قید و بندهای شهوانی و نفسانی است. این امر جز از طریق هدایت، آموزش، انضباط و پرورش شخصیت شایسته به دست نمیآید.» (تفسیر قرآن، ۱۳۲:۶)
این مرحله مقدماتی است که همگان باید از آن بگذرند، اما فیلسوف و حکیم متألهی که به دنبال «تأله» (خداگونه شدن) است، باید در مسیر حقیقت از این مرحله فراتر رود. همین جستوجوست که سالک را به فلسفهای والاتر رهنمون میشود؛ یعنی همان «حکمت متعالیه» که او در عنوان اثر اصلی خود توصیف کرده است.
دوم؛ او استدلال فلسفی و معنوی را تلفیق میکند. زیرا همانطور که میان نوافلاطونیان اسلامی و بهویژه در روش سهروردی رایج بود، او تأکید داشت که فلسفه نمودی از دانش پیامبرانه است که در یک زنجیره تشرف، از آدم تا پیامبران بنیاسرائیل، فیلسوفان یونان، حکیمان هندی و بابلی، تا پیامبر اسلام (ص) و سپس از طریق فیلسوفان و صوفیان مسلمان به ارث رسیده است. ملاصدرا در رساله خود درباره حدوث عالم (رسالة فی حدوث العالم)، این تبارشناسیِ فلسفه را از آدم و شرق تا یونانیان اینگونه خلاصه میکند:
«بدان که فلسفه نخستینبار از آدم، برگزیده خدا، و از فرزندش شیث و هرمس و از نوح صادر شد؛ چرا که جهان هرگز نمیتواند خالی از کسی باشد که دانش توحید و معاد را برپا دارد. هرمس بزرگ آن [فلسفه] را در اقالیم و کشورها پراکند و آن را توضیح داد و مردم را از آن بهرهمند ساخت. او پدر فیلسوفان و داناترینِ دانایان است… و اما در مورد روم و یونان، فلسفه در آن سامان دیرپای نیست؛ چرا که علوم اصلی آنان خطابه، ترسل و شعر بود… تا اینکه ابراهیم پیامبر شد و دانش توحید را به آنان آموخت. در تاریخ آمده است که نخستین کسی که از میان آنان [یونانیان] به فلسفهورزی پرداخت، تالس ملطی بود و او آن را فلسفه نامید. او نخست در مصر به فلسفه پرداخت و سپس در پیری به ملط رفت و فلسفهاش را نشر داد. پس از او آناکساگوراس و آناکsimنس ملطی آمدند. پس از آنان امپدوکلس، فیثاغورس، سقراط و افلاطون ظاهرا شدند.» (رسالة فی حدوث العالم، ۱۵۳–۱۵۴)
سوم؛ از نظر روششناسی، فرد باید دانش گزارهای و استدلالی و حالت خطیِ تفکر را با حالات شهودیتر و غیرگزارهایِ شناخت در هم آمیزد؛ بهویژه آنچه «دانش بیواسطه» یا «علم حضوری» نامیده میشود. شناخت حقایق والای مابعدالطبیعی، همانند سنت افلاطونی، نیازمند پرورش شخصیت و فرارفتن از استدلال محض است. همانطور که فرفوریوس و دیگران پیش از او فهرستهایی از فضایل را تعیین کرده بودند، از نظر ملاصدرا نیز حکیم دارای ویژگیهایی چون بخشندگی، خوشخویی، قضاوت دقیق، و ذائقه و تجربه عمیق در کشف و شهود معنوی است (اسفار، ۶:۶).
حقیقت باید مشروعیت و بنیاد خود را از فیض و وحی بگیرد و هرگز نمیتواند بستر باروری تنها در تکرار عقاید فیلسوفان گذشته پیدا کند. تجربه پدیدارشناختی، پی و بنیاد فلسفه است. ملاصدرا در اسفار مینویسد: «بدان که دیدگاههای مابعدالطبیعی جز با مکاشفات باطنی، مشاهدات سری و معاینات وجودی درک نمیشوند و نمیتوان آنها را صرفاً از طریق تکرار نظریات بحثی به درستی شناخت.» (اسفار، ۱۴۶:۹)
اما او هرگز یک صوفیِ مبهمگرا نیست و شهود معنوی را بر برهان ترجیح نمیدهد؛ بلکه بر مکمل بودن آنها تأکید میورزد، چرا که «برهان با کشف باطنی در تعارض نیست». مطالعه متون، سالک را به سوی ساختن یک جهان و سامان دادنِ معقول به گزارهها و بنبستهای فکری (Aporiai) که با آنها مواجه میشود، حرکت میدهد.
۲۱۶۲۱۶
کد مطلب 2277410
-
شوپنهاور که بود؟ فیلسوفی که ریشه رنج را در خواستن میدید
-
ملاصدرا و انقلاب در مابعدالطبیعه اسلامی؛ گذار از جواهر ارسطویی به حرکتی سراسر وجودی/عبور از روابط علی و معلولی به مناسبات فرآیندی
-
یاپیها و دامپیها؛ با «نسلِ نگون بخت جوان» آشنا شوید/ انگلیسی ها به سادگی صاحب خانه نمی شوند/واکاوی جامعهشناختی فروپاشی طبقهٔ متوسط جدید در غرب